حکایت های جالب
مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند .
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را
به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده
بود جلب كند.
پسرك گفت: اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن
عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد.
برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند
كردنش ندارم.
"براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....
((در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!))