تو می آیی و دست های مرا پر از عطریاس و سحر می کنی
تو می آیی و لحظه های مرا از احساس گل تازه تر می کنی
تو می آیی و چشم های مرا برای شکفتن خبر می کنی
اگر خسته باشم از این انتظار به این خسته آخر نظر می کنی
تو می آیی و با غزل های سبز بهار جوان را صدا می زنی
به «انسانیت» بال و پر می دهی به زخم «حقیقت» دوا می زنی
تو می آیی و مرهم آشتی به سرتاسر کینه ها می زنی
تو می آیی و با طلوعی لطیف چه نقشی به آینه ها می زنی!

صدای بال ملائک ز دور می آید مسافری مگر از شهر نور می آید؟
دوباره عطر مناجات با فضا آمیخت مگر که موسی عمران زطور می آید؟
ستاره ای شبی از آسمان فرود آمد و مژده داد که صبح ظهور می آید
چقدر شانه غم بار شهر حوصله کرد به شوق آن که پگاه سرور می آید
به زخم های شقایق قسم هنوز از باغ شمیم سبز بهارحضور می آید
مگر پگاه ظهور سپیده نزدیک است؟ صدای پای سواری زدور می آید