مولا کی میائی
| تو می آیی و دست های مرا | پر از عطریاس و سحر می کنی |
| تو می آیی و لحظه های مرا | از احساس گل تازه تر می کنی |
| تو می آیی و چشم های مرا | برای شکفتن خبر می کنی |
| اگر خسته باشم از این انتظار | به این خسته آخر نظر می کنی |
| تو می آیی و با غزل های سبز | بهار جوان را صدا می زنی |
| به «انسانیت» بال و پر می دهی | به زخم «حقیقت» دوا می زنی |
| تو می آیی و مرهم آشتی | به سرتاسر کینه ها می زنی |
| تو می آیی و با طلوعی لطیف |
چه نقشی به آینه ها می زنی! |
| صدای بال ملائک ز دور می آید | مسافری مگر از شهر نور می آید؟ |
| دوباره عطر مناجات با فضا آمیخت | مگر که موسی عمران زطور می آید؟ |
| ستاره ای شبی از آسمان فرود آمد | و مژده داد که صبح ظهور می آید |
| چقدر شانه غم بار شهر حوصله کرد | به شوق آن که پگاه سرور می آید |
| به زخم های شقایق قسم هنوز از باغ | شمیم سبز بهارحضور می آید |
| مگر پگاه ظهور سپیده نزدیک است؟ | صدای پای سواری زدور می آید |
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۵ ق.ظ توسط مدیر
|